Friday, January 15, 2010

فروغ فرخزاد

فروغ فرخزاد

از خدايي تا بندگی زنان ايران

اين هفته، دهم آبان روز «آبانگان» بود؛ يعنی روزی که در سالشمار ايرانی به ستايش «بانوی آب ها» اختصاص دارد؛ زنی که در استوره های کهن ايرانی زندگی بخش، رود پرتوان، و سرچشمه ی اقيانوس ها خوانده شده است.

او «اناهيتا» ست، زنی که قرن ها بر مردمان سرزمين ما خدايي کرده و هنوز هم معابد او در گوشه و کنار ايران مورد ستايش و احترام هزاران روستايي ساده ی ايرانی است؛ آن ها که به اين معابد رفت و آمد می کنند و بدون آن که بدانند معبد از آن کيست به زنی متوسل می شوند که باور دارند مقدس است و معجزه دهنده؛ زنی که هر گوشه ی خاک سرزمين مان را که می گشايند معبدی به يادگار مانده از او از دل تاريخ سر بر می کشد. هرچند که حکومت اسلامی مرتب آن ها را به ويرانی می کشد.

آری، اگرچه در چند ساله ی اخیر سازمان ميراث فرهنگی به خصوص معروف ترين معبد او در «کنگاور» را، که يکی از مناطق تاريخی جهانی است، به دست باد و باران و «حفاران غير مجاز» و قاچاقچيان آثار باستانی سپرده، اما نام او و ياد او زدودنی نيست، و همچنان، هر چند گاه يکبار، در هيئت معبدی، مجسمه ای، و يا نشانه ای از تاريکی طلوع می کند ـ نشانه هايی که اگر چه برای ما ديگر همان معنايي را ندارند که برای ستايش کنندگان او داشته و دارد اما، همچنان، حامل يک معنای بزرگ است و آن اين که در فرهنگ اصيل ايران زنان در جايگاه خدايي نيز بوده اند؛ همان گونه که در يونان (که سرچشمه ی تمدن غرب است) نيز وجود خدا - زنان نشانه ی قدرت و برابری زنان با مردان (با مقياس های آن زمان) بوده است.

و جای يک افسوس هم در دل ما باقی می ماند: چگونه شد که در مغرب زمين زنان مسير طبيعی تحولات اجتماعی خود را پيمودند و به جايگاه «انسان برابر» رسيدند اما، در حاکميت زن ستيز اسلامی، زنان ما را همچون اسيران جنگی می بينند و با آن ها چون بندگانی رفتار می کنند که حتی سخن از برابری گفتن شان تاوانی برابر با زندان و شکنجه و تجاوز دارد؟ و آيا هنوز هم ديدن و درک دلايل اين تفاوت و تبعيض کار مشکلی است.

جلسات مهم اعضای دولت احمدی نژاد

دوشنبه، يازدهم آبان، خانم لاله افتخاری، نمايند مجلس اسلامی، به خبرنگاران اطلاع داد که جلسه ی فراکسيون زنان که قرار بوده با حضور وزير کشور تشکيل شود به هم خورده است. اگر اين خبر را در مورد هر کشور ديگری، حتی کشورهای خاورميانه، بشنويم معمولاً فکر می کنيم که اين اتفاق بايد دليل مهمی داشته باشد، اما با خواندن خبر مربوط به اين جلسه متوجه می شويم که آقای وزير بجای شرکت در فراکسيون زنان برای شنيدن صحبت علی لاريجانی در جلسه ی «قرآن و عترت» رفته اند ـ شايد برای اينکه همراه با ديگر وزرا قرآن سر بگيرند و برای موفقيت آقای احمدی نژاد، که قرار است زمام اداره ی امور دنيا را در دست بگيرند، دعا بخوانند.

اما فکر نکنيد که جلسه ی ديدار خانم های عضو فراکسيون با وزير کشور هم قرار بوده به دليلی مهم تر از سخنرانی لاريجانی صورت گيرد. در واقع قرار بوده که خانم افتخاری، که سخنگوی فراکسيون زنان مجلس اسلامی، است درباره ی «طرح مد و لباس»، که اجرايش به وزارت کشور محول می شود با جناب وزير صحبت بفرمايند ـ حتماً تا فکری بکنند به حال سفت و سخت تر کردن حجاب از طريق مدهای عجيب و غريب و زشت شان؛ مدهايي که چنان زن ها را مضحک می کند که هر زن با عقل و شعوری ترجيج می دهد تا وقتی ناچار است حجاب اجباری داشته باشد همان روپوش و روسری سفت و سخت اما ساده را بپوشد و با آن لباس هايي که شبيه به لباس بردگان قرون وسطاست به خيابان نيايد.

محرم سازی برای شاداب سازی

به گزارش خبرگزاری دولتی زنان، هفته گذشته اعلام شد که تنها ده در صد از مدارس دخترانه در سراسر کشور تحت پوشش «طرح شاداب‌ سازي و محرم‌ سازي» قرار دارند .

البته مشاور امور بانوان وزير آموزش و پرورش، خانم مهری سويزی، اميدوار است که با گرفتن اعتبارات بسيار زياد همه ی مدارس کشور را (که چهل و دو هزار تا عنوان شده است) تحت پوشش «شاداب سازی و محرم سازی» قرار دهند.

خانم مشاور ضمناً مژده داده اند که: «با هماهنگي‌هاي به عمل آمده با سازمان نوسازي، توسعه و تجهيز مدارس كشور، اين سازمان متعهد شده است كه مدارس جديدالاحداثي كه به آموزش و پرورش تحويل مي‌دهد، نشانه‌ها و استانداردهاي محرم‌ سازي و شاداب ‌سازي را مد نظر قرار دهد».

حتماً شما هم مثل من از خود می پرسيد که اين طرح «محرم سازی و شاداب سازی» ديگر چه طرحی است؟ من، متأسفانه، هر چه اين طرف و آن طرف گشتم نتوانستم برای اين پرسش پاسخی پيدا کنم. پس، اجازه دهيد، با شناختی که از اين حکومت هميشه غافلگير کننده داريم، دست به حدس و گمان بزنيم.

کسی در اين ترديد ندارد که دختران نوجوان ما ـ که با هفت لايه حجاب اسلامی به مدارسی می روند که با ديوارهای بلندی که بر گردشان ساخته اند بيشتر به زندان شبيه اند، و لابلای آموختن نصفه ـ نيمه ی علم و دانش، روضه های دلخراش می شنوند و قران و شرعيات می خوانند ـ لاجرم پژمرده و افسرده می شوند. پژمردگی حاصل طبيعی يک چنين وضعيتی است. اين را هم ما می دانيم و هم «مقامات حکومتی». اما چگونه می شود اين نوجوانان را شاداب کرد؟

بيائيد اجازه دهيم که انواع و اقسام فکرها به ذهن مان برسد. مثل برقرار کردن کلاس های رقص اسلامی، يا دف زدن اسلامی، و يا آوازهای دسته جمعی اسلامی، يا شرکت در تئاتر های تغزيه گونه.

اما بايد توجه کنيم که نام «طرح» را گذاشته اند «محرم سازی و شاداب سازی»؛ يعنی شاداب سازی يک در ورودی دارد به نام «محرم سازی» و مشکل حل معما هم در اين يکی است: اين ديگر چه نوع شاداب سازی است که بايد با محرم سازی يکی باشد؟

ذهن فضول از ما می پرسد: نکند منظورشان اجرای صيغه در مدارس دخترانه و بردن اين طفلک های بي گناه برای شاداب سازی بعضی های ديگر است؟! نمی دانم و اميدوارم اين يک جنايت ديگر نباشد به هر حال اگر شما مقصود از اين طرح را کشف کرديد لطفا مرا هم با خبر کنيد.

سفر تکراری کمپينی ها به زندان اوين

«کمپين تغيير برای برابری» خبر داده است که ظرف چند روز اخير تعداد زيادی از فعالان کمپين را با تلفن به «بازپرسی امنيت» احضار کرده اند.

طبق معمول، هيچ کسی جز خود احضار کننده ها نمی داند که چرا اين فعالين را خواسته اند. در تلفن هم به آن ها گفته شده که بايد خودشان را ظرف سه روز به دادسرای امنيت برسانند! و مثل هميشه هم ذکر شده «برای پاره ای توضيحات»!

در ميان احضار شده ها نام هايي چون خديجه مقدم، جلوه جواهری، کاوه مظفری، مريم مالک، پريسا کاکايي و ... به چشم می خورد ـ کسانی که تنها گناه شان حق طلبی (آن هم در محدوده ی قوانين خود آقايان) بوده است.

ين چهره های قابل تحسين و احترام برانگيز سرزمين مان، که هر کدام بارها به زندان رفته اند، گفته اند که منتظر احضارنامه کتبی هستند تا باز کيف دستی شان را بردارند و روانه ی سفر بعدی به زندانی شوند که « قضات مومن و معتقد به عدل علی» برای «استماع پاره ای توضيحات!» در انتظارشان نشسته اند. مثل اينکه اينها از توضيح شنيدن هرگز باز نمی ايستند.

3 نوامبر 2009

يادداشتی درباره جايزه خانم زهرا رهنورد

يادداشتی درباره جايزه خانم زهرا رهنورد

هفته ی پيش مجله ی «سياست خارجی» (فارین پالیسی) اعلام داشت که خانم زهرا رهنورد، همسر آقای میرحسین موسوی، پس از آقای بن برناکی، رئيس بانک مرکزی آمريکا، و آقای اوباما، تأثيرگذار ترين متفکر برتر سال 2009 بوده است. در اين فهرست آقای عبدالکريم سروش هم که به عنوان پايه گزار «روشنفکری دينی» شهرت يافته اند هستند، اما خيلی عقب تر از خانم رهنورد، در رديف چهل و پنجمين.

خوانندگان و دوستان مختلفی جويای آن شده اند که بدانند خانم رهنورد چه «تفکر» ی را به جهانيان عرضه داشته که به اين عنوان دست يافته است؟ من پاسخی برای آنها ندارم؛ اما می دانم اين نوع جايزه دادن ها از سوی مجلات پر سر و صدا و مختلفی که در اروپا و آمريکا هستند رسمی هر ساله است و در عين حال اکنون کاملاً مشخص شده است که مدت ها است اينگونه جوايز هيچ گونه ارزش واقعی و حتی موضوعی ندارند و اعطايشان به اين و آن، صرفاً مقاصدی سياسی را تعقيب می کند. به خصوص که اين جايزه ها نه به خاطر تلاش های «حقوق بشری» يا تلاش های «هنری و ادبی» و يا «علمی» که بيشتر به دلايل سياسی و يا حساب کتاب های اقتصادی و غيره اند. نمونه ی روشن آن را در دادن جايزه ی نوبل به آقای اوباما ديده ايم. به هر حال نشريه ی فارين پاليسی بيشترين تاکيد را بر «فمنيست بودن» و «متفکر بودن» ايشان گذاشته است و اين که در جريان انتخابات «شجاعت بی مانندی در مقابل احمدی نژاد داشته است». من نظر خودم را در مورد ارزش ها و داشته های علمی و اجتماعی خانم رهنورد قبلاً، هنگامی که شخص آقای موسوی ايشان را مهمترين روشنفکر زن ايران ناميدند، بيان کرده ام و سخن بيشتری درباره ی ايشان ندارم و از سکولاريسم نو نيز خواسته ام تا مجدداً همان مطلب مرا بجای «از نگاه يک زن» اين هفته منتشر کنند.

* البته لازم می دانم که ايستادگی و استقامت خانم رهنورد را در جريانات پس از انتخابات و در مقابل کودتاچيان تحسين کنم. چه خوب است که ايشان، اکنون که در جايگاه يک مخالف حکومت کنونی مسلط بر ايران جايزه ای دريافت می کنند، آن را به نمادهايي چون «ندا» که برای آزادی و برای ايران جان باخته اند اعطا کنند، و يا به انبوه زنان حق طلب و فمنيستی که سی سال است در کوچه ها و خيابان های کشورمان برای تغيير و برابری مبارزه کرده، و چوب ديکتاتوری مذهبی را خورده اند، و يا زنانی که فقط به خاطر طلب رای خودشان به همسر ايشان يا کانديدای ديگر در زندان ها زير شکنجه و تجاوز جان خويش را از دست داده اند. در آن صورت، هر جايزه ای، بهر دليل که به دست آمده باشد، می تواند در راستای مبارزات ملت ايران مفهومی با ارزش پيدا کند.

دوم دسامبر 2009

*مهمترين زن روشنفکر کشور آقای موسوی؟

به نظر من، درد اصلی ما اين است که با استقرار نظام اسلامی در ايران، هويت ساکنان اصلی اين سزرمين، از سوی گردانندگان اين حکومت، محدود شده به بخشی از جمعيت ايران که مسلمان هستند ـ آن هم مسلمانی معتقد به جمهوری اسلامی و حاکميت ولايت فقيه. بقيه، در عمل، ساکنان اصلی ايران محسوب نمی شوند.

هر کدام از مسئولين دولتی، از رييس جمهورها گرفته تا امام جمعه ها و شهرداران حتی شهرهای کوچک، وقتی می خواهند مردم را مورد خطاب قرار دهند می گويند: «ملت مسلمان ايران» يا وقتی می خواهند از انرژی هسته ای سخن بگويند اينگونه بيان می کنند که: «انرژی هسته ای حق ملت مسلمان ايران است»، و يا وقتی می خواهند مخالفت يا موافقت خود را با کشوری بيان کنند باز پای «ملت مسلمان ايران» را به کار می کشند. به اين ترتيب، اين «ملت مسلمان ايران» کليتی است که بقيه ی مردمان ساکن در جغرافيای بزرگ ايران و آنها که به خارج از ايران رفته اند در آن جایی ندارند و نه تنها در حقوق و امتيازات انسانی و شهروندی خود با مسلمانان مورد خطاب حکمرانان مساوی نيستند، بلکه حتی مورد اشاره ی دولتمردان اين حکومت قرار می نمی گيرند و، در واقع، بود و نبودشان اهميتی ندارد. در ارائه ی آمار و ارقام و رأی های مربوط به هر انتخاباتی نيز، با اين که از همه ی مردمان خواسته می شود تا در آن شرکت کنند، اين «ملت مسلمان ايران» است که سخن گفته، اظهار رای و عقيده کرده و «سرنوشت کشور خود را رقم زده» است.

و هفته ی گذشته شاهد نمونه ی روشنی از اين گونه نگاه بوديم ـ از جانب يکی از کانديداهای اصلاح طلب و در ارتباط با زنان ايران.

در مناظره ی تلويزيونی آقايان موسوی و احمدی نژاد، و در پی سخنان آقای احمدی نژاد در ارتباط با خانم رهنورد، همسر آقای موسوی، که البته به شيوه ی هميشگی احمدی نژاد غيراصولی و غيرانسانی بود، آقای موسوی، ضمن دفاع از همسر و همراه انتخاباتی خود جمله ای را بر زبان راندند که به راستی حيرت انگيز بود. آقای موسوی، در معرفی خانم رهنورد، گفتند: «ايشان مهمترين زن روشنفکر کشور است».

اگر از اين واقعيت بگذريم که آقای موسوی و خانم رهنورد عادت دارند که، چه به عنوان دو همراه انتخاباتی و چه به عنوان يک زوج، همه جا به خودشان مدال روشنفکری بدهند و هميشه خود را با عبارت «ما هنرمندان» و «ما روشنفکران» مطرح می کنند (و اين حرف را آنقدر تکرار کرده اند که امر به خودشان و خيلی های ديگر مشتبه شده که «اين ها واقعا روشنفکر هستند»( ـ اين عبارت «مهمترين زن روشنفکر کشور» هم به خوبی نشان می دهد که آقای موسوی، در مرجله ی نخست، معتقدند که ايران يعنی همان جايي که ساکنانش مسلمان و معتقد به جمهوری اسلامی اند و زن هم اگر در آن وجود دارد زن مسلمان است و، در عين حال، در ميان آن همه زن مسلمان و معتقد به حکومت اسلامی که در احزاب و نهادهای حکومتی مشغول فعاليت های علمی و اجتماعی هستند نيز خانم رهنورد مهمترين روشنفکرشان محسوب می شود

تا امروز، من به عنوان يک ايرانی به ادعاهای مکرر آقای موسوی و خانم رهنورد، مبنی بر روشنفکر بودن شان، اهميت چندانی نمی دادم و با نگاه شان به خودشان کاری نداشتم. اما می بينم که سکوت خيلی ها درباره ی اين «ادعاها» کار را به جايي رسانده که آقای موسوی خانم رهنورد را «مهمترين زن روشنفکر ايران» می نامد و حتماً بزودی خانم رهنورد هم آقای موسوی را «مهمترين مرد روشنفکر ايران» خواهد خواند، و اگر هم نتيجه ی انتخابات به نفع ايشان باشد مجبور خواهيم بود آنها را نه به عنوان سياست مداران خادم مردم، که در هیات زوج نمونه ی دانش و هنر و «مهمترين روشنفکران ايران» تحمل کنيم. پس، فکر می کنم هم اکنون وقت آن رسيده است که ببينيم آيا خانم رهنورد اصلاً می توانند در جايگاه روشنفکری قرار بگيرند تا بعد بتوانيم به اين ادعا که ايشان مهمترين زن روشنفکر ايران هستند نيز رسيدگی کنيم.

در اين مقاله قصد من آن نيست که، به شيوه ی معمول، به شرح اين موضوع بپردازم که روشنفکر کيست؛ اما شايد نوشتن توضيح کوتاهی بی ضرر باشد. مفهوم روشنفکر و روشنفکری (که ابتدا در دوران مشروطيت در لباس «منورالفکر» به سرزمين ما آمد و سپس تبديل به «روشنفکر» شد) در واقع برآمده از غرب و مربوط به دوران رنسانس و سپس جنبش های روشنفکرانه ی اواخر قرن نوزدهم است. بخصوص رايج شدن اصطلاح «اينتلکتوئل» در ارتباط با ماجرای گرفتار شدن شخصی به نام «دريفوس» و اعتراض 300 دانشمند و نويسنده و هنرمند فرانسوی به گرفتار شدن او گره خورده است. و از آن پس هم اين اصطلاح در مورد کسانی به کار رفته که پايه های ديد و جهان بينی شان بر خرد و عقل، انسان محوری و مسئوليت در قبال ديگران استوار است، پديده های جهان را در چارچوب خرد و با منطق دانش علمی تحليل می کنند، و به هر آن چه تخيلی، توهمی، و بيرون از چارچوب آزمايش و تکرار علمی است يا کاری ندارند و يا آنها را به ديده ی ترديد می نگرند. در عين حال، روشنفکر کسی است که کرامت انسان را پاس می دارد و، در چارچوب عشق به او، و خواستاری رفاه و آرامش او وظايف اجتماعی ديگری را هم بر عهده می گيرد. در کنار اين همه، ويژگی های ديگر روشنفکر داشتن شناخت، آگاهی، نو گرايي، مخالفت با هر نوع تبعيض و خواستاری برابری و عدالت، و احترام به حقوق انسانی هر فرد، بدون هيچ قيد و شرط و برکنار از هر مذهب و مرام و عقيده و سليقه ای است.

خود بخود، اين تعاريف موجب می شود که عنوان «روشنفکر» را نتوان در مورد فردی که می خواهد در چارچوب مذهب (هر مذهبی فرقی نمی کند) جهان را تعريف کند بکار برد؛ زيرا که چنين کسی همه ی امور عالم را با عينک مذهب اش می بيند و به ناچار حقوق مردم را نيز با محک مذهب می سنجد و، در نتيجه، به صورتی ناگزير عامل تبعيض و نابرابری (براساس مسلمان و غير مسلمان. مسيحی و غير مسيحی و يا...) می شوند. می دانم که هم اصطلاح «روشنفکران مذهبی» را داريم و هم برخی از متفکرين و انديشمندان و نوانديشان مذهبی خود را با اين اصطلاح مشخص می کنند. اما آنها برای اين کار بايد هم تاريخ و هم نحوه ی شکل گيری اين مفهوم را بازنويسی کنند ـ امری که از موضوع اين مقاله خارج است.

من البته در اين که خانم زهرا رهنورد يک زن تحصيل کرده و يک زن کوشنده ی مدنی ـ مذهبی، و حتی يک متفکر مذهبی است ترديدی ندارم؛ اما دادن اصطلاح «روشنفکر» (فعلاً با «مهمترين» اش کاری ندارم) برای شخصيتی که حدود چهل سال است در چارچوب مذهب فکر و عمل کرده و هنوز هم معتقد به راه و روش خويش است به هيچ وجه درست نيست. يک مرور کوتاه به فعاليت های ايشان، اعم از تحصيل، تحقيق، فعاليت اجتماعی و سياسی در مورد مسايل مربوط به حکومت اسلامی يا زنان و حتی مسايل هنری، نشان می دهد که ايشان از سال 1348 تا کنون همواره صرفاً بر اساس باورهای مذهبی خود (و نه اصول جهان شمول علمی روشنفکری) گام برداشته و ديدشان ديدی کاملا مذهبی (آن هم از نوع شرعی و فقهی) است. به گوشه ای از افکار و فعاليت های ايشان توجه کنيم:

ايشان به جهان و جامعه و انسان نگاهی عميقاً مذهبی (آن هم نه اسلامی بلکه برآمده از تشيع دوازده امامی) دارند. بگذاريد از بحث مخلوط کردن سياست و مذهب آغاز کنم که همه ی درد امروز ما از آن سرچشمه دارد.

خانم رهنورد سياست را به طور کلی با مذهب يکی و، به نوعی، آنها را لازم و ملزوم يکديگر می دانند. ديدگاه ايشان در مورد دين و سياست از ابتدای انقلاب (يا بهتر است بگويم دو سه سال قبل از انقلاب) تا کنون تغييری نکرده است.

ايشان، در ارتباط با مسايل سياسی، دو کتاب دارند که يکی :«موضع گيري طبقات اجتماعي با فرايند انحطاط يك جامعه در قرآن» است که در سال 1375 منتشر شده، و ديگری ـ که در واقع پايان نامه دکترای ايشان است «دولت اسلامي با الهام از انديشه امام خميني» نام دارد که در سال 1374 نوشته شده. به عبارت ديگر، ايشان يکی از تئوريسين های حکومت اسلامی (که در کلام آقای خمینی همان «ولايت فقيه» است) بشمار می روند.

ايشان البته با دکتر شريعتی و مکتب آخوند زدایی او شروع کرده و هنوز هم به صلابت و پايداری تفکرات او باور دارند و افکار دکتر شريعتی را حتی برای آينده نيز مناسب تدريس در دانشگاه ها می دانند و می گويند: «جمهوری اسلامی در دوره‌های مختلف نسبت به دکتر شریعتی موضع‌گیری های مختلفی داشته است؛ از موضع‌گیری دفعی تا موضع‌‌گیری جذبی. الان فکر می‌کنم اگر دانشگاه ها بخواهند جوان مسلمان را با اندیشه ی زیبای اسلام و با زبان و بیانی متفاوت آشنا کنند حتماً دانشگاه خودش برای دکتر شریعتی دعوتنامه می‌فرستاد.»

اما، در همان حال، ايشان، در بيان سير تفکر خود، نشان می دهند که سيری کاملاً قهقرایی و متضاد داشته و از شريعتی به آخوندهایی رسيده اند که شريعتی را خارج از دين می ديدند. ايشان، در تازه ترين مصاحبه خود با «چلچراغ» می گويند: «دکتر شریعتی و شهید مطهری و آیت‌الله طالقانی مرا جذب خودشان کردند. و دیری نگذشت که امام خمینی (ره) را شناختم...»

و بالاخره ايشان نگاه خود به يک «حکومت ايده آل اسلامی» را در گفتگو با يک خبرنگار اين گونه بازگو می کنند:

رهنورد: «برای من ترک دنیای آزادی هنر، فرهنگی و روشنفکری سخت است و در هیچ شرایطی آن را ترک نخواهم کرد و تلاش می‌کنم، و موسوی هم بر آن است که دولت فرهنگی ایجاد کند اما اگر سیاست را هنر بدانیم مساله فرق می‌کند».

خبرنگار: «ولی سیاست را هنر نمی‌دانیم. همانطور که می‌دانید سیاست خیلی وقت‌ها با توطئه و تزویر همراه بوده است».

رهنورد: «سیاست، چنان که گفتید، گاهی همراه با تزویر و توطئه است و این در کنتراست زیادی با هنر قرار می‌گیرد که سراسر زلالی و پاکی است. هنر نمی‌تواند توطئه را بپذیرد، در حالی که در سیاست قدم به قدم باید توطئه بچینی. به عبارتی مبتنی بر "گیم تئوری" یا تئوری بازی است. در نتیجه سیاست و هنر معمولاً در تقابل با یکدیگر قرار می‌گیرند، مگر آن که سیاست هم به پاکی هنر شود.

خبرنگار: «می‌شود؟»

رهنورد: «اگر حضرت علی (ع) بر مسند امور باشد، می‌شود»

. خبرنگار: «فعلاً که حضرت بر مسند امور نیستند و شما هنرمندان می‌خواهید امور را در دست بگیرید، پاسخ من چیست؟ می‌شود؟»

رهنورد: «ما هم به حضرت علی (ع) و حضرت زهرا (س) تآسی می‌کنیم و از خداوند یاری می‌طلبیم که خطر لغزش به تزویر و ریا را از ما دور کند».

بدين ترتيب است که ايشان موقعيت خود به عنوان يکی از تئوريسين های حکومت اسلامی و ولايت فقيه را به موقعيت خود و همسزش بعنوان دو هنرمند (و در کلام خودشان، روشنفکر) پيوند می زنند و هنرشان را نيز مديون نگاه اسلامی (با همه ی آداب و ترتيب اش) می دانند. در جایی به کتابی از «بوکهارت» درباره ی اسلام اشاراه کرده و می گويند: «پایه‌های گرایش مذهبی من در واقع با آن کتاب معنا پیدا کرد. آنجا بود که دیدم که اسلام چه قلمروی گسترده‌ای دارد و چقدر پاسخ برای هر چیز را می‌شود در آن پیدا کرد. بعدها زیارت و دعا را هم تجربه کردم».

و همين «تجربه» راه را بر درک مذهبی ايشان از فرهنگ و هنر می گشايد. ايشان هنر و فرهنگ را نيز صرفاً از ديدگاه تعليمات اسلامی تبيين کرده در مصاحبه ای می گويند: «تعلیمات اسلامی با روحیه ی هنری من همخوانی بیشتری داشت. شاید اگر هنرمند نبودم، نمی‌توانستم با اسلام آن رابطه ی پیچیده را پیدا کنم... بسیار خوشحالم و توصیه‌ام به همه این است که مذهب را کشف کنند تا بتوانند از مذهبی بودن لذت ببرند... واقع فکر می‌کنم این یک کلید طلایی بود که خداوند به قلب من سپرد؛ ابتدا ابعاد هنری اسلام را کشف کردم و بعدتر به ابعاد سیاسی و اجتماعی آن پی بردم!

مطالعات و نوشته های ايشان هم حاصل همين نگاه مقيد و مذهبی است. به فهرست آثارشان در اين مورد توجه کنيد: مطالعات و نوشته های ايشان در ارتباط با هنر هم همه در چارچوب با اسلام است. فقط نگاهی به تيتر اين کتاب ها به خوبی اين گرايش را نشان می دهد. حكمت هنر اسلامي، هنر معاصر ايران در جهان اسلام، زيبا شناسي در اسلام و مسيحيت و ماركسيسم، تصحيح كتاب و مقدمه بر كتاب خاتم، (1383)، و همگام با هجرت يوسف (از انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامي).

اما آنچه از نظر مسایل زنان ايران مهم است ـ بخصوص با توجه به اينکه ايشان وارد معرکه ی انتخابات شده اند تا نشان دهند که کابينه ی آقای موسوی به اين مسایل توجه خاص خواهد داشت ـ نظرات شخصی ايشان در مورد زنان است. نخست نظری بياندازيم به آثار ايشان در اين مورد: پيام زن مسلمان ـ «ریشه‌های استعماری کشف حجاب» و «زن در نظام ارزشی طاغوتی» و ««شورش زن بر شخصیت تاریخی خود» و نيز شرکت در تنظیم «قوانین در جهت احیای حقوق زن از ویژگی‌های ضداستعماری» در مجلس. اين کتاب ها و فعاليت ها همگی حاصل سال 1359 (يعنی، دو سال پس از انقلاب) است و نشان می دهد که ايشان در کار توجيه حجاب و مسایل حقوقی زنان پيشاهنگ فضایی بوده اند که دهه ی شصت ـ يعنی دوران حاکميت همسرشان ـ را به تلخ ترين دوران های سی ساله ی اخير بری زنان کشورمان مبدل کرد. ايشان تنها بيش از ده سال بعد به نوشتن کتابی به نام «پيام زن مسلمان» اقدام کرده اند که در انگلستان بوسيله ی انتشاراتی «هدی» که بوسيله ی حکومت اسلامی پشتيبانی می شد منتشر شده است. بدين ترتيب، ايشان بيست سالی می شود که در زمينه های نظريه پردازی برای مسایل زنان ـ حتی از ديد مذهبی ـ فعاليتی نداشته اند.

اما اکنون ايشان يک شبه به صحنه ی سياست سرزمين مان پرتاب شده و بازی کردن نقش حمايت از حقوق زنان را بر عهده گرفته اند و بد نيست با نظرات ايشان در مورد اين مسایل روز هم آشنا شويم:

ايشان، در مصاحبه ای، در ارتباط با کنوانسيون رفع تبعيض از زنان گفته است: «با ملاحظات خودمان و حق تحفظ به کنوانسيون رفع تبعيض عليه زنان می پيونديم». و در اين کلام دو عبارت «ملاحظات خودمان» و «حق تحفظ» به معنی رعايت «موازين اسلامی» است و بس و، در واقع، رعايت همان ملاحظاتی است که هم اکنون در قوانين جمهوری اسلامی وجود دارد.

همچنين، ایشان در جای ديگری می گويند که: «من فمنيست نيستم، اما فمينيست ها سه سوال دارنـد: "اينكه از زنان چه مي‌دانيم؟ چرا وضع زنان چنين است؟ و چگونه زنان را خوشبخت كنيم؟" ولي هر فكر و انديشه‌اي در هر شرايطي با پارادايم‌هاي خاص خود يك جواب به اين سوال خواهد داد. اين سوال‌ها در كشور ما متفاوت از كشورهاي ديگر جواب داده مي‌شود»

توجه کنيد که ايشان درست بر ارتجاعی ترين موضع گيری در مورد مسایل فرهنگی و زنان ـ بصورت توأمان ـ دست گذاشته اند؛ چرا که کاملا روشن است که توجه به «تفاوت»، از ديد ايشان، همان کاری است که ارتجاعيون ديگر امروزه از آن با نام «نسبيت فرهنگی» ياد می کنند و معتقدند که يک فرهنگ می تواند زن را برابر مرد بداند و فرهنگی ديگر يکی را بر ديگری برتری دهد و اين امری طبيعی است. معنای اين حرف هم آن است که کسی همچون ايشان به ارزش های عام (يونيورسال) همچون حقوق بشر و رفع تبعيض اعتقاد ندارند چرا که آنها را با «شرع اسلامی» ی مورد اعتقادشان مغاير می يابند

حال از شما می پرسم: به راستی آيا شما دردتان نمی آيد وقتی می بينيد که «رييس جمهور هنرمند و روشنفکر آينده» در زمانه ای چنين زنی را «مهمترين زن روشنفکر کشور» می داند که صدها زن تحصيل کرده و با ارزش در گوشه و کنار سرزمين مان شب و روز در تلاش برای حذف يکی از ده ها نابرابری ناشی از عملکرد امثال همين خانم و آقا هستند؟ ـ زنانی که رفع تبعيض را بدون هيچ قيد و شرطی می خواهند و، برای ذره ای آزادی و لحظه ای برابری، شب و روز می دوند.

دردتان نمی آيد که ده ها زن وکيل درخشان و کم نظير پشت در مجلس و دادگستری نفس شان به شماره می افتد تا از تجاوز به هزارها دختر جوان (نه، بهتر است بگويم «هزارها کودک") جلوگيری کنند ـ تجاوزی که به خاطر همان «تحفظ» مورد تاکيد آقای موسوی و خانم رهنورد، به وسيله ی شوهران پيرو «قانون اسلامی» صورت می گيرد.

دردتان نمی آيد وقتی می بينيد که ده ها زن نويسنده ی با ارزش در آن سرزمين برای اين که يک خط از کتاب هايشان منتشر شود سال ها پشت در ارشاد می ايستند، وقتی ده ها زن خبرنگار کوشنده برای هر خبر و خطی که می نويسند از ترس زندان «جمهوری اسلامی» و «دولت اسلامی» بر خود می لرزند، وقتی ده ها زن نقاش و مجسمه ساز به راستی هنرمند حتی جرأت ندارند که نقاشی هاشان را در نمايشگاهی نشان دهند، در حالی که مجسمه ی کار خانم رهنورد سال هاست چادر به سر، در ميدانی از شهر جولان می دهد و سمبل و نشانه ی زن بودن را بر همه ی زنانی که از زير آن مجمسه می گذرند تحميل می کند.

وقتی که ... وقتی که...

و دردتان نمی آيد که «مهمترين زن روشنفکر کشور» خانمی باشد که اگر کشوری دموکرات و آزاد داشتيم ايشان حداکثر می توانست يکی از زنان پژوهشگر مذهبی باشند و استاد دانشکده ی علوم دينی.

آيا در آن جامعه اين همه زنی که اکنون در سايه قرار گرفته اند هر کدام نمی توانستند يکی از مهمترين زنان روشنفکر سرزمين مان باشند؟

9جون 2009

Shokooh Mirzadegi تسليم يا ايستادگی در مقابل خشونت

ما را به دم پير نگه نتوان داشت

در خانه دلگير نگه نتوان داشت

آن را که سر زلف چو زنجير بود

در خانه به زنجير نگه نتوان داشت

به مناسبت بيست و پنجم نوامبر، روز جهانی حذف خشونت عليه زنان

تسليم يا ايستادگی در مقابل خشونت

بيست و پنجم نوامبر، روز جهانی حذف خشونت عليه زنان شناخته شده است. ممکن است برخی از خودشان بپرسند که مگر نه اين است که هر روز در هر گوشه و کنار اين جهان خشونتی عليه زنان بوده و هست، پس چرا بيست و پنجم نوامبر؟ در واقع اين روز سال ها قبل از آن که به وسيله ی سازمان ملل به عنوان روز جهانی حذف خشونت از زنان شناخته شود، در کشورهای آمريکای لاتين به عنوان «روز نفی خشونت عليه زنان" و يا "روز پايان خشونت عليه زنان" شناخته می شده است.

انتخاب اين روز، در آغاز، توسط "اولين گردهمائی زنان آمريکای لاتين و کارابين" ( از 18 تا 21 جولای 1981) در بوگوتای کلمبيا مطرح شد. شرکت کنندگان در آن گردهمائی، خشونت نسبت به زنان، از ضرب و جرح های خانگی تا تجاوز و آزار جنسی و خشونت های دولتی ـ همچون شکنجه و بدرفتاری با زنان زندانی سياسی ـ را محکوم کرده و روز 25 نوامبر را به عنوان گراميداشت خاطره ی خواهران "ميرابال" (Mirabal) تعيين نمودند و در همان سال از سازمان ملل خواستند که اين روز را به عنوان روزی جهانی به رسميت بپذيرند و سازمان ملل هم بالاخره در سال 1999 پذيرفت که روز 25 نوامبر، سالگرد مرگ اين سه خواهر، به عنوان «روز جهانی حذف خشونت عليه زنان» اعلام شود.

خواهران ميرابال، که سال ها با ديکتاتور کشور خود، تروهيلو، جنگيده بودند، عاقبت به دست عوامل او، و وقتی که با اجازه ي خود حکومت به ديدن همسران زندانی خود می رفتند، کشته شدند. ديکتاتور، مدتی قبل از کشتن اين خواهران، اعلام کرده بود که دو مشکل بزرگ برای او وجود دارد يکی کليسا است و يکی خواهران ميرابال. او تصور می کرد که با کشتن اين خواهران يکی از مشکلات خود را حل کرده است در حالی که همين امر سبب شد که خشم و انزجار مردم نسبت به حکومت بالا بگيرد و تنها يک سال پس از مرگ اين خواهران، حکومت تروهيلو به پايان کار خود برسد.

اين خواهران، که به نام «پروانه های فراموش نشدنی» خوانده می شدند، پس از مرگ خود به عنوان سمبل مبارزه عليه خشونت نسبت به زنان شناخته شده و سراسر سرزمين دومينيکن از نام و ياد آنها پر شد. در همان هنگام زنان فعال در دومينکن روز مرگ آنها را به عنوان روز مبارزه با خشونت اعلام نموده و سپس، همانطور که گفته شد، آن را به سازمان ملل نيز پيشنهاد کردند.

در بند اول بيانيه ای که سازمان ملل برای اعلام روز جهانی حذف خشونت عليه زنان منتشر کرد تاکيد شده است که هر نوع خشونتی که نتيجه اش صدمه ی فيزيکی يا جنسی يا روانی به زنان باشد، يا هر اقدامی که به زور يا از طريق محروم کردن هاي غيرقانونی زنان از آزادی های شهروندی بيانجامد، چه در محيط اجتماع و چه در محيط خصوصی، خشونت خوانده می شود.

*******

خشونت به طور عام عليه مردمان، و خشونت به طور خاص عليه زنان، هميشه و در همه جای دنيا وجود داشته و، متاسفانه، هنوز هم وجود دارد. اما در روزگار ما، يعنی در روزگاری که پديده ی روشنی به نام «حقوق انسان ها» معنا و مفهومی پر اهميت پيدا کرده و قوانين بسياری از جوامع بر اساس اين معنا و مفهوم تدوين يا تصحيح شده است، نوع اين خشونت ها، و نيز ميزان آن ها، در جوامع مختلف دنيا دستخوش تغييراتی اساسی شده است.

مثلاً، در کشورهای پيشرفته، به دليل وجود قانون منع خشونت (و با تاکيد بر عدم خشونت عليه زنان) ميزان خشونت کمتر است ولی در کشورهای ديکتاتوری، به دليل وجود خشونت به طور کلی، آمار خشونت در مورد زنان نيز بالا است. در اين کشورها شکنجه و آزار مخالفان حکومت در زندان و بيرون زندان امری عادی است و، طبعاً، زنان مورد خشونت بيشتری قرار می گيرند و خشونت هايي چون تجاوز و آزارهای جنسی هم به رنج های آنها اضافه می شود. همچنين در جنگ ها، که در زمان ما معمولاً در کشورهای ديکتاتور زده اتفاق می افتند، اگر چه کشتن و اسير گرفتن از قواعد جنگ است اما ميزان تجاوز به زنان، که در ميدان جنگ هم نيستند و گناه سرباز «دشمن» را با خود حمل نمی کنند، به مراتب بيشتر از تجاوز به سربازان است.

در عين حال، بر اساس آمارهای موجود، به نظر می رسد که بيشترين زنانی که گرفتار انواع خشونت های مختلف هستند در کشورهايي با حکومت مذهبی، يا کشورهایی که قوانين شان متأثر از مذهب است، زندگی می کنند. قوانين اين کشورها خشونت عليه زنان را مجاز دانسته و آن را امری موجه جلوه می دهند و حتی گاه آن را به عنوان يک امر مذهبی در باور مردمان جا می اندازند. مثلاً، در کشورهايي چون کشور ما، احکام مذهبی، با تاکيد بر اينکه «زنان نافرمان را بزنيد» و يا «زنان به دليل طبيعت شان کتک خوردن را دوست دارند»، خشونت عليه زنان را موجه و مذهبی و قانونی می سازند. در اينجا خشونت کننده، به جای احساس گناه، بابت ثواب و خيری که انجام داده احساس شعف هم دارد. در اين جوامع می شود از اين هم جلوتر رفته و فرهنگی را ديد که به برادر يا پدر يا شوهر می آموزد که «غيرت»، «شرف»، «مردی» و «مردانگی» آن است که دختر يا زن «سر به هوا» ی خود را بزنند، يا دختر و زن «گناهکار و آلوده دامن» خود را بکشند. و قانون هم اين کتک زننده ها و حتی قاتلين را به عنوان «مدافعين ناموس» مورد لطف و مرحمت قانونی ـ مذهبی قرار می دهد؛ چرا که در اين مذاهب نافرمانی زن يا ارتباط خارج از ازدواج او با يک مرد از گناهان بزرگ شناخته می شود.

خشونت از زاويه های مختلفی مورد تجزيه و تحليل قرار گرفته است. اما در نگاه امروزينی که جامعه شناسان و روانشناسان به خشونت دارند، می شود به يک مورد نسبتاً مورد توافق عمومی رسيد و آن اينکه خشونت از روانی ناسالم سر می زند و فرد خشن گرفتار عدم تعادل و ناهمواری های شخصيتی قابل توجهی است.

تعريف خشونت، در ساده ترين شکل آن، که در هر فرهنگ نامه ای وجود دارد چنين است: «درشتی، زبری، تندخويي، ناهمواری». اما اين که چرا برخی از آدم ها خشن می شوند ـ يعنی درشتی می کنند، تند خو می شوند، ناهموار و زبر می شوند و جان و تن ديگری يا ديگرانی را می خراشند ـ اغلب به کارکرد ميل به فرمانروايي کردن، خودسری، و خود رايي خشونت کننده نسبت داده می شود.

کمی دقت نشان می دهد که اين امر چه نزديکی شگرفی با تعاريفی دارد که به يک ديکتاتور (نه به معنای کلاسيک آن، بلکه به معنای امروزی آن) و يک «سالار»، چه به معنی زمينی و چه به معنی آسمانی اش، مربوط می شود. يک سالار، يا يک ديکتاتور، خود را صاحب اختيار يک قوم و يک ملت می داند، خودرأی و خودسر است و، به همه ی اين دلايل، مخالفت هيچ کسی را برنمی تابد. به اين ترتيب، درشتی و زبری و تندخويي، يا به زبان ديگر، روان ناسالم، نامتعادل، و ناهموار تنها از آن کسانی است که خويي ديکتاتورمآب و سالارمنش داشته باشند، بخواهند فرمانروا باشند، رأی فقط رأی آن ها و حرف فقط حرف آن ها باشد، صاحب اختيار باشند و اگر کسی اختياری خواست، يا حتی به نظر آمد که دنبال اختيار است، سرکوبش کنند. و اين سرکوب کردن همان «خشونت» است.

اگر اين نظر را بپذيريم، می بينيم که ديگر مسأله ی داشن عضلات بزرگ و زور بازو، که برخی آن را از دلايل خشونت مردان نسبت به زنان می دانند، اهميت خود را از دست می دهد. همچنين توسل به داشتن تحصيلات و مقام و موقعيت های اجتماعی و سياسی بالاتر هم در راستای توجيه خشونت بی معنا می گردد. چه بسا که مردانی با عضلات بزرگ، در کنار زنانی کوچک اندام، سال ها زندگی می کنند و کمترين درشتی و تندی از آنها سر نمی زند و چه بسا مردان کوچک اندامی که آثار خشونت آنها از اثر ضربه های يک جانور وحشی غول آسا بزرگ تر بنظر می رسد. و يا چه بسيار مردان ساده ی بی نام و نشان و بی مال و منال و جاه و مقامی که رفتاری کاملاً بدور از خشونت با زنان و دخترانشان دارند و چه بسا مردان باصطلاح بزرگ و نامداری که رفتارشان با زنان خشن و ناهموار و تند است. به همين دليل، می توانيم در بين مردانی حتی به ظاهر روشنفکر و به ظاهر طرفدار حقوق زنان نيز افرادی را ببنيم که خشن تر و زبرتر و تندخو تر از مردان عادی هستند.

مورد ديگری که ديکتاتورها و مردان خشن را به هم شبيه می کند آن است که هم ديکتاتورها و هم مردان خشن هميشه پس از سرکوب طرف خود احساس رضايت می کنند؛ گويی عجز ملتی در برابر آنها، يا عجز زنی در مقابل شان، عظمت آنان را به خودشان اثبات می کند. و در اوج همين احساس بزرگ بودن است که به سرکوب شده خود امتيازات بيهوده ای هم می دهند. ديکتاتور از يک سو عده ای را دستگير و اعدام می کند و، از سويي ديگر، به جماعتی از سرکوب شده ها مدال افتخار می دهد. مرد سرکوب گر بر گردن کبود شده ی همسرش گردنبند می آويزد يا گونه ی سيلی خورده او، و گوش ِ به فرياد رنجيده ی او، را به نوازش و کلامی دروغين دلخوش می کند.

در عين حال، ديکتاتور برای سرکوب کردن، بهانه های شناخته شده ای دارد: اقدام عليه امنيت، همراهی با بيگانگان، اهانت به مقدسات ملی يا مذهبی، تحريف و اشاعه اکاذيب. و مرد سرکوبگر نيز بهانه هايي همين گونه را مطرح می کند: مرا به جنون می کشاند، کاری می کند که کنترلم را از دست می دهم، سر به هوا شده، به آبرو و حيثيت من لطمه زده،.. و خيلی چيزهای ديگر که نشان می دهند گناه و تقصير هميشه از زن خشونت ديده سر می زند و سرکوبگر ناچار است که در برابرش خشونت نشان دهد.

در عين حال، هر چه جامعه ای پيشرفته تر باشد و هر چه درک مردمان جامعه ای از آزادی و برابری زن و مرد بيشتر شود، معنا و مفهوم خشونت هم گستره ی بيشتری را در خود می گيرد. مثلاً، اگر برای ما انسان های خاورميانه ای، که گرفتار انواع استبداد ها و خشونت ها هستيم، خشونت به معنای کشتن باشد يا، اگر خيلی ليبرال باشيم، معنای کتک زدن داشته باشد، برای مردمان اروپايي يا آمريکايي داد زدن بر سر ديگری هم نوعی خشونت است، تحقير کردن هم، و حتی بوسيدن زنی که آمادگی بوسيده شدن ندارد. يعنی، مردمان جوامع پيشرفته به دليل آشنا شدن با مفهوم گسترده تر خشونت، حتی اگر اهل خشونت هم باشند می دانند که از نظر قانون خشونت فقط در زدن و کشتن تجلی نمی کند و در کلام و رفتار هم می تواند وجود داشته باشد. در آن صورت، اگر يک آيت الله که سهل است پاپ اعظم شان هم بگويد: «زنان چون طبيعت شان مازوخيستی است از کتک خوردن خوششان می آيد و بهتر است وقت نافرمانی آنها را زد» فکر می کنند پاپ بيچاره مشاعرش را از دست داده است.

در واقع، اگرچه ابزار سرکوب کردن هميشه تندی، درشتی، و تندخويي است اما اين تندی و درشتی و تندخويی هميشه و لزوما فيزيکی نيستند. به همين دليل است که می توان به خشونت های زيادی اشاره کرد که نشانه های فيزيکی ندارند اما اثرات هراس انگيز روانی آن ها بسيار بيشتر از خشونت های فيزيکی است.

اتفاقاً آسيب های فيزيکی ـ از آنجايی که قابل ديد و اندازه گيری اند ـ سريع تر مداوا می شوند حال آنکه آسيب های ناشی از خشونت های روانی گاه آنچنان عميق و پيچيده اند که معالجاتی طولانی و گسترده را می طلبند.

امروزه، به موازات آنچه درباره زمينه های روحی و شخصيتی در روان خشونت کننده گفته شده، راه های زيادی هم برای آشنا کردن مردمان با مفهوم عدم خشونت نسبت به زنان پيشنهاد شده است و هر ساله زنان و مردانی که عليه خشونت فعاليت می کنند مبارزه خود با خشونت را با مطرح کردن اين راه ها شکل می دهند.

اولين راه ـ که تقريباً اکثر فعالين حقوق زنان و حقوق بشر به آن اعتقاد دارند ـ کوشش برای تغيير قوانينی است که در آن امکان خشونت به طور کلی، و خشونت نسبت به زنان به طور خاص، وجود دارد. در آمريکای اوايل قرن نوزدهم فعالين و برابری خواهان حقوق زنان، بطور همزمان، خواستار آزادی بردگان هم شدند؛ چرا که سرچشمه ی هر دوی اين ها را حضور نابرابریهای ناشی از تسلط نوعی سالار گرايي در سرزمين خود می ديدند. البته درست است که تغيير قوانين اثری بلافاصله بر حذف خشونت ندارد و در اين مورد مردمان نيازمند آگاهی و آموزش های خاص هستند، اما هر قانونی در هر کجايي، به هر حال، نوعی نيروی بازدارندگی را در خويشتن دارد که موجب می شود تا حتی از اولين روز بر جامعه اثری قابل توجه داشته باشد.

نکته بعدی مساله تسليم نشدن به خشونت است. چيزی که هر کسی می تواند از زندگی خود شروع کند و آن را به ديگرانی که گرفتار خشونت هستند بياموزاند. خشونت کننده يا سرکوبگر بايد بفهمد که طرف او تن به سرکوب نمی دهد. اين امر اگرچه ممکن است در ابتدا سرکوبگر را خشمگين تر کند اما او به مرور درمی یابد که شخصيتی که مقابلش ايستاده قوی تر از آنی است که تن به سرکوب دهد.

مورد مهمتر در راستای همين عدم تسليم به خشونت، افشای رفتارهای خشونت کننده است. آمارها، به خصوص در کشورهای خاورميانه، نشان می دهند که زنان سعی می کنند «برای حفظ آبرو» خشونت هايي را که بر آنها اعمال می شود پنهان کنند. عرف جامعه اين دروغ بزرگ را در ذهن آن ها جا انداخته که اينکار نوعی «آبرو داری» است. در حالی که اگر قرار به حفظ آبرو باشد آن که خشونت می کند بايد بيشتر از آبرويش بترسد نه آن که خشونت ديده. سرکوبگر بايد بداند طرفش به خاطر آبرو، يا ترس از دادن موقعيت و جايگاه سنتی «زن نجيب صبور»، در مقابل رفتارهای او سکوت نمی کند. همين طور خشونت کننده بايد بداند که حتی از دست دادن روابط خانوادگی و يا در گير شدن در گرفتاری های اقتصادی طرفش را وادار به پذيرش خشونت نمی کند.

آن چه اکنون اکثر روانشناسان و جامعه شناسان به آن توجه دارند آن است که تحمل خشونت چنان به روان ما آسيب می رساند که می تواند ما را تبديل به موجوداتی منزوی، ناکارآمد، خسته و بيمار کند؛ موجوداتی که اعتماد به نقس خود را روز به روز بيشتر از دست می دهند و آمادگی بيشتری برای خشونت ديدن پيدا می کنند. در حالی که تسليم نشدن، حتی اگر نتيجه ی کوتاه مدتی نداشته باشد، در خود نيروی چالش کننده ای را حمل می کند که جلوگير ضايعات روانی بسيار است.

مذهب، لائیسیته و مبارزات کنونی مردم مرجان افتخاری

در کشورهای غربی بویژه کشورهای اروپائی بیش از صد سال است که مردم تکلیف خود را با مذهب و جایگاه آن در جامعه تعيین کرده اند و مذهب امر خصوصی و شخصی مردم اعلام شده. با کنار گذاشتن سیستم عریض، طویل، خرافاتی و سرکوبگر کلیسا از دولت، مردم اروپا فراز جدیدی از حق و حقوق انسانی و آزادی را تجربه کردند. آزادی داشتن، نداشتن و تغیر مذهب. لائیسیته و کوتاه کردن دست کلیسا و مذهبیون از سیستم آموزشی یکی از اساسی ترین و مهمترین دستاوردهای این دوره از زندگی سیاسی و اجتماعی مردم بود. به جز این مهم، رهائی زنان از قید آداب، رسوم و قوانین ارتجاعی و زن ستیز مذهبی هم جهشی بود تاریخی. بطور خلاصه جدائی دستگاه دولت از دستگاه مذهب نه تنها ساختار سیاسی اجتماعی دیگری برای مردم بوجود آورد بلکه "آزادی بیان" و عقیده را بعنوان یک اصل پایه ای و حقوقی تثبیت کرد.

ولی متاسفانه در نیمه اول قرن بیست یکم در کشورهای خاورمیانه، بعضی از کشورهای افریقائی و در کشوره خودمان ایران هنوز اسلام، مذهبی سیاسی و دولتی است. مذهب اسلام، آداب، رسوم و قوانین واپس مانده آن نه تنها بر تمامی زوایای سیاسی، اجتماعی، قضائی و فرهنگی جامعه مدنی بلکه در خصوصی ترین جنبه های زندگی مردم دخالت گر و فعال است.

دلائل اینکه چرا مردم این کشورها نتوانستند از تجربه و دستاوردهای کشورهای اروپائی در مورد لائیسیته استفاده کنند بسیار است. بدون شک تغیر کند و ناموزون فرماسیون اقتصادی در این کشورها را نمیتوان به عنوان تنها دلیل در نظر گرفت. شاید بتوان عدم وجود و یا کمبود فیلسوفان و روشنفکران لائیک، بحث و مبارزهء ایدئولوژیک را یکی از دلائل در نظر گرفت. در حالی که در اروپا در شرایط سخت اقتدار کلیسا فیلسوفان، روشنفکران، جامعه شناسان و روانشناسان خلاقییت فکری و نوآوریهای ذهنی خود را در جامعه گسترش دادند، در کشورهای اسلامی بیشتر شاهد اسلام شناسانی بودیم که باعث گسترش و اقتدار مذهب اسلام شدند. از همین زاویه است که آگاهی و شناخت مردم نسبت به دمکراسی، حق و حقوق سیاسی، اجتماعی، فردی و جایگاه مذهب در دولت و جامعه قابل تامل و بررسی است.

به جرات میتوان گفت که در بین کشورهای خاورمیانه ای فضای سیاسی و اجتماعی ایران، آگاهی و مبارزات امروز مردم مسیر جدید و نوینی را پشت سر میگذارد که سرنگونی رژیم اسلامی و استقرار دولت لائیک حد اقل دستاورهای آن خواهد بود. حوادث اخیر و مبارزات شجاعانه مردم کشورمان این راستا را به روشنی نشان میدهد.

حوادث دی ماه امسال با برگزاری ١۶ آذر، روز دانشجو، و رادیکالیزه شدن مبارزات دانشجویان و مردم علیه رژیم اسلامی شروع شد. بدون تردید ١۶ آذر امسال در تاریخ ٥۶ ساله جنبش دانشجوئی بی نظیرترین و درخشان ترین ١۶ آذری بود که دانشجویان علیرغم سرکوب، در تمامی نقاط کشور حتی در دور افتاده ترین مناطق بر گزار کردند. بر عکس توصیه های اصلاح طلبان که از دانشجویان خواسته بودند ١۶ آذر را در محدود دانشگاه ها و به آرامی برگزار کنند این روز تاریخی از محدوده دانشگاه ها فراتر رفت و با مبارزات مردم پیوند خورد.

در ادامه ١۶ آذر، مبارزات گسترده، بی سابقه و شجاعانه مردم در روزهای تاسوعا و عاشورا که باعث حیرت و تعجب تمام رسانه های غرب شد تمام سیستم ولایت فقیهی و ارگانهای سرکوبگر آنرا به چالش کشید. در واقع مردم کشورمان پس از سی سال خشم و نفرت خود را نسبت به کل نظام و ولایت فقیه در راس آن نشان دادند. دراین روز نسل پس از ٥٧ خشم سی ساله خود را علیه زندان، شکنجه، تجاوز، اعدام، سنگسار، تبعیض، زن ستیزی و سایر سرکوبهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی در خیابانها فریاد کردند.

در تمام این شش ماه اصلاح طلبان ـ از خاتمی گرفته تا موسوی و نهضت آزادی ـ تلاش بسیار کردند تا مبارزات مردم رادر محدوده موضوعات مربوط به "انتخابات" نگهدارند. بیانيه شماره ١١ موسوی " جمهوری اسلامی نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر" و سپس بیانیه های دیگر او که تاکید بر راه "امام راحل" داشت هدفی جز جلوگیری از رادیکالیزه شدن مبارزات ضد حکومتی مردم نداشت.

موسوسی این کهنه کار سیاسی که غیر از تخست وزیری در سالهای ترور، وحشت، اعدام و کشتار دهه ۶۰ همیشه پست های دیگری در این رژیم داشته است اکنون به مهره کلیدی برای طیف اصلاح طلبان ملی و مدهبی تبدیل شده است، تا شاید از طریق جنبش سبز او مانع سقوط جمهوری اسلامی گردند.

اگر چه جنبش امروز نسل پس از ٥٧ فاقد ارگان و رهبری انقلابی است و هنوز هیچ الترناتیو سیاسی مشخصی را در پیش رو ندارد و تنها با "مرگ بر دیکتاتور" و "مرگ بر ولایت فقیه" به میدان آمده است ولی دیگر حاضر به قبول و ادامه زندگی به شیوه گدشته هم نیست. به همین دلیل هم با ابتکارات خود از هر حادثه، واقعه، مراسم و سالگردی برای مبارزه با رژیم استفاده میکند. این نسل، عاشورا را که روزی کاملا مذهبی و سنبل نمادین شیعه است به کارزار مبارزاتی علیه ولایت فقیه، راس هرم قدرت و رژیم اسلامی تبدیل کرد.

با توجه به ابعاد و شکل مبارزاتی که در طول این شش ماه در کشورمان در جریان بوده و با توجه به خصلت مردمی آن که بیشتر کارگران، جوانان بیکار، دانشجویان، معلمان، زنان، و زحمتکشان در آن شرکت دارند میتوان دو سناریو را در نظر گرفت.

1- مردم به تنگ آمده از شرایط اسفبار اقتصادی، بیکاری، فقر، گرانی، احتکار و بخصوص فضای سرکوب بی سابقه سی ساله عیلرغم کشتار خیابانی، زندان، شکنجه های وحشیانه و اعدام به مبارزه آزادیخواهانه خود تا سقوط رژیم اسلامی ادامه خواهند داد. مردم به این نتیجه رسیده اند که راه برگشتی نیست.

2- رهبران و تصمیم گیرندگان رژیم اسلامی با توجه به شکاف هائی که در ارگان ها، نهادها و بطور کلی هرم قدرت سیاسی بوجود آمده است و روز به روز هم بیشتر می شود، زمانی که خطر عمیق تر شدن مبارزات مردم و نزدیک شدن سرنگونی را احساس کنند و به این نتیجه دست یابند که تنها با ماشین سرکوب نمی توانند به مقابله با مردم بپردازند، برای حفظ موجودیت خود سازش و تقسیم قدرت با اصلاح طلبان را در پیش خواهند گرفت. اما این سناریوی احتمالی تنها برای مدتی میتواند کارائی سیاسی داشته باشد. دسته بندی، جناح بندی و شکاف های جدید بر سر تقسم مجدد قدرت از یک سو و مطالبات، خواستها و انتظارات مردم از سوی دیگر ادامه این همزیستی اجباری را نا ممکن میسازد.

حضور گسترده و بی سابقه زنان و شرکت فعال آنها از آغاز حرکت های اعتراضی تا کنون برایندی از رشد و آگاهی سیاسی مردم ما بطور کلی و زنان بطور خاص است. زنان که از همان ابتدای سال ٥٧ با اجباری کردن حجاب اسلامی توسط خمینی سرکوب شدند، در طول این سی سال با واقعیت مذهب، قوانین سرکوبگر و تبعیض آمیز آن بیش از هر گروه اجتماعی دیگر روبرو بودند. بقول معروف، در این مبارزه زنان هیچ چیزی غیر از زنجبر های اسارت بار اسلامی را از دست نمیدهند.

ولی آیا زنان باید تنها به حضور و شرکت فعال خود بدون طرح مطالبات مشخص در این دوره از مبارزات بسنده کنند؟ منظور از طرح این سئوال به این معنی نیست که زنان در گیر و دار کشاکش خیابانی بر تمامی خواسته ها و مطالبات برابری طلبانه خود که کم هم نیستند پافشاری کنند، بخصوص که سطح مبارزات کنونی هم چنین موضوعی را نشان نمیدهد. ولی، زنان و مدافعان حقوق زنان میتوانند "برابری" را به عنوان مطالبه اساسی زنان در این دوره مطرح کنند. اتفاقا طرح چنین مطالبه ای مرزهای سیاسی را با جریانات اصلاح طلب اسلامی مشخص خواهد کرد و رادکالیزه شدن و جهت گیری غیر مذهبی جنبش را نمایان تر میسازد.

ممکنات و اثرات اتحاد برای دموکراسی

من اين مطلب را به خواست دوستانم در سايت «فرهنگ گفتگو» و بعنوان پيشگزاره ای برای شرکت در يک بحث پالتاکی پيرامون «اتحاد برای دموکراسی» می نويسم. جوهر حرفم هم آن است که، از نظر من، «اتحاد» برای «دموکراسی» نه ممکن است و نه اثربخش؛ و اگر قرار است بين نيروهای از هم گسيخته اپوزيسيون اتحادی صورت گيرد، بحث بايد از جايگاهی آکادميک و عام به جايگاهی روزمره و خاص تغيير منزل دهد و محوری غيرانتزاعی و ملموس برای آن پيدا شود؛ يعنی لازم است که بحث را از آسمان فرود آورد و بر زمين نشاند.

البته هر کدام از اين دو امر «ممکن نبودن» و «ثمربخش نبودن» بحث های جداگانه ای را می طلبد که من، در اين مقاله، بنا به ملاحظات ضروری تر، تنها به بحث «ثمربخش نبودن اتحاد برای دموکراسی» می پردازم و طرح نظراتم درباره «ناممکن بودن اتحاد برای دموکراسی» را به فرصتی ديگر موکول می کنم.

توجه کنيد که من اين حرف را نه بخاطر مخالفت با «مردمسالاری»، که موضوع بحث اتحادخواهی فعلی است، مطرح می کنم. نه. اين شايد محترم ترين مفهومی باشد که بشر از جيب اختراعات خود بيرون کشيده است. و نيز بينهايت خوشحالم که روز بروز گرايش نيروهای اپوزيسيون به دموکراسی خواهی بيشتر می شود بطوری که، برحسب مقالات و اعلاميه های گوناگون صادره از جانب جناح ها و احزاب مختلف اپوزيسيون، می توان چنين نتيجه گرفت که هم اکنون و ظاهراً، زمينه ی اتحاد نظر در اين مورد کم و بيش فراهم شده است. بگذاريد يک پاراگراف از نويسنده ای گرامی را برايتان نقل کنم. آقای سهراب مبشری، در مقاله مفصل خود به نام «چشم انداز دور و نزديک غلبه بر پراکندگى نيروهاى سياسى ايران»، که در نشريه «کار آن لاين» منتشر شده و سايت فرهنگ گفتگو هم آن را نقل کرده است، موضوع را چنين جمع بندی می کنند که اشتراکات همه دمکرات ها عبارتند از «رعايت ميثاق هاى جهانى حقوق انسانى، حاکميت قانون، تمرکز همه قدرت در نهادهاى انتخابى، محدوديت زمانى قدرت سياسى، آزادى تشکل هاى سياسى و صنفى، رعايت حقوق اقليت، برخاستن قانون از عقل و اراده جمعى انسان ها و نه مآخذ دينى و غيره، برابرى کامل حقوق انسان ها صرفنظر از جنسيت، باورها و عدم باورها، رنگ پوست، موقعيت اجتماعى و در يک کلام، تعهد و التزام به حقوق بشر و دمکراسى...»

من گمان نمی کنم در حوزه اپوزيسيون ـ چه در خارج و چه در داخل کشور ـ بشود کسی را پيدا کرد که با اين جمع بندی مخالف باشد. حتی ديده ام که آقای کيومرث نويدی، در تشريح فرگشت تشکيل «پارامان در تبعيد» پيشنهادی خود، گامی فراتر نهاده و کار را از اين هم ساده تر نموده و نوشته اند که «مسئلة جامعة ما گريز از ديکتاتوري ‌ست؛ يعني ما ـ هنوز و کماکان ـ درگير انقلاب و تحول دمکراتيک هستيم.»

اما بنظرم می رسد که مهم آن نيست که من و شما، بر اساس خوانده ها و شنيده هامان، تا کی به بحث و جدل خود درباره مفهوم دموکراسی و چگونگی اتحاد بر حول اين محور ادامه خواهيم داد؛ بنظرم می رسد که مهم دانستن اين نکته است که آن «مردم» که قرار است بر اثر اتحاد ما به «سالاری» برسند، در همين لحظه که ما سرگرم بحث اتحاد هستيم، با چه مسائلی دست بگريبانند و چه چيزهائی موجب می شوند که آنها به اتحاد ما جلب شوند و به تشکيلات احتمالی آفريده شده از دل اين اتحاد گوش فرا دهند و به آن عمل کنند.

و البته اين سخن بر مبنای باور به اين امر بديهی است که اپوزيسيون، در همه اجزاء خودش، به پذيرفته شدن شعارها و برنامه هايش در نزد مردم نياز دارد تا، از يکسو، مردم ـ با توجه به مسائل روزمره شان ـ به شعار ها و برنامه های آن توجه کنند و، از سوی ديگر، اين اپوزيسيون بتواند هدايت مبارزات آنها را بدست گيرد.

ما بايد از خودمان بپرسيم که، 27 سال پس از سرنگونی رژيم سلطنتی در ايران، که اغلب ما به سودای رسيدن به دموکراسی يا در آن شرکت کرده و يا از آن پشتيانی کرده ايم، آيا مردم حاضرند همچنان برای رسيدن به «آزادی» (بخوان دموکراسی)، «استقلال» و، در حاشيه آن، «جمهوری ناب» و يا «پادشاهی پارلمانی» انقلاب کنند و با لشگر هار و جرار جمهوری اسلامی در بيافتند؟ آيا مژده ی اينکه نيروهای اپوزيسيون، پس از 27 سال جنگ در داخل خود، تازه قرار است بر سر استقرار مردمسالاری در ايران اتحاد کنند می تواند به اندازه کافی چنان جاذبه ای داشته باشد که به اقدام عملی مردم در داخل کشور بيانجامد؟

همين فکر آن زمان هم که ديدم عده ای بر اين امر توافق کرده اند که برای تغيير رژيم در ايران بايد خواستار «رفراندم برای تشکيل مجلس موسسان قانون اساسی جديد» شد و، در پی آن، از پيروزی بزرگ اپوزيسيون خبر داده و مژده فعال شدن «جنبش رفراندم» را اعلام کردند از ذهن من گذشت. آخر چگونه توافق ما بر سر اينکه «برای تغيير رژيم بايد دست به رفراندم زد» می تواند در مردم رغبت برخاستن و مبارزه منفی مدنی کردن و به خيابان ريختن و انقلاب مخملين براه انداختن را بوجود آورد؟

واقعيت آن است که ما ـ در تالار های ذهنی و عينی و مجازی و حقيقی گفتگو ـ گاه اساساً ضرورت حضور مردم را فراموش می کنيم. حال آنکه حکومت ها، از يکسو، و نيروهای «اپوزان» (يا مخالف) آنها، از سوی ديگر، دو ضلع مثلثی را تشکيل می دهند که ضلع سومش از آن مردم است. اين امری است بالاتر از مفهوم دموکراسی به معنای غربی آن چرا که در جوامع غير دموکراتيک نيز واقعيت عملی دارد. يعنی، حتی مدعيان پيامبری هم زمانی به پيامبری شناخته می شوند که عده ای آنها قبول داشته باشند و حاضر باشند در رکابشان مبارزه کنند. بدون اقبال تعداد کثيری از مردم (که بسته به شرايط، عددی نسبی را شامل می شود) پيامبر خدا را هم می شود بعنوان ديوانه گرفت و در تيمارستان انداخت. اما همين که بخشی از مردم دور کسی جمع شدند و حرفش را جدی گرفتند يکباره آن مدعی ارتباط با عالم غيب يکه رئيس هم می تواند بشود. در اين مثلث، حکومت، چه دموکراتيک و چه ديکتاتوری، احتياج به موافقت بخش هائی (و شايد بخش های وسيعی) از مردم دارد تا بتواند بر سر کار بماند. اپوزيسيون هم ـ در ضلع ديگر اين مثلث ـ همين نياز را دارد. البته در جوامع دموکراتيک جابجائی قدرت از حکومت به اپوزيسيون بصورتی متمدنانه انجام می شود. با رأی مردم حکومت به اپوزيسيون تبديل می شود و اين يکی جای آن يکی را می گيرد. و در جوامعی مثل جامعه ما، که حکومت ها همواره با سرکوب و ارعاب بر قدرت مانده اند، اپوزيسيون ناچار است مردم را به نافرمانی مدنی و اعتصاب و به خيابان ريختن و ـ اگر شد ـ انقلاب بخواند. يعنی در شرايط غير دموکراتيک هم طرفين دعوا به موافقت عملی ضلع سوم که مردم باشند احتياج دارند.

بگيريم که نيروهای مخالف جمهوری اسلامی به آن حد از بلوغ رسيدند که بر سر «دموکراسی» و «رفراندم» و امور ديگری که آقای مبشری به خوبی آنها را تشريح کرده اند توافق کنند. اما پرسش ـ آنگاه ـ آن است که آيا مردم اين توافق را آنقدر مطلوب خواهند ديد که حاضر شوند خطر کرده و «وضع موجود» را برای به قدرت رساندن اتحاد اپوزيسيون دموکراسی خواه و رفراندم طلب برهم بزنند؟

در شرايطی که مردم نان ندارند بخورند، که تورم بيداد می کند، که منابع اقتصادی کشور نابود می شوند، که يک نفر بايد سه شغل داشته باشد تا بتواند خود و خانواده اش را به پايان ماه برساند، که پزشگ و دارو برای اکثريت مردم فراهم نيست، که بخش عمده ای از پول نفت در فلسطين و عراق و افغانستان خرج می شود، که مردان به فحشای زنان و دختران خود تن می دهند، و زنان و مردان جوان کشور آينده ای در پيش رو نمی بينند، شما اگر قسم حضرت عباس هم بخوريد که مردم برای رفع اپن مشکلات، قبل از هر چيز، به دموکراسی احتياج دارند و اين نکته را با هزار احتجاج علمی و منطقی و روشنفکرانه هم که اثبات بکنيد باز اين منبر خريداری نخواهد داشت.

واقعيت آن است که، از هيتلر گرفته تا احمدی نژاد و از موسولينی گرفته تا کروبی، تجربه نشان داده است که هرکس در شرايط ناهنجار اقتصادی و اجتماعی وعده نان و آب و آسايش و امنيت را داده بازی را از روشنفکرانی که بموازات بحث های خود درباره ضرورت دموکراسی و حقوق بشر، برنامه هائی برای بهبود زندگی مردم ارائه نداده اند، برده است. خطر اينجاست که، در غياب اتحاد اپوزيسيون بر حول برنامه های مشخص و ملموس و جاذب، هر چکمه پوشی می تواند با وعده امنيت، چرخاندن بهتر پول نفت در جامعه، ايجاد کار و براه انداختن چرخ های توليد، بازی را ـ لااقل در کوتاه مدت ـ ببرد.

و اگرچنين است، بايد از خود بپرسيم که چرا اپوزيسيون دموکراسی خواه از اين نکات بديهی غافل می ماند و خود را در بحث های صرفاً نظری غرق می کند؟ و مگر نه اين است که يک اپوزيسيون دموکراسی خواه بهتر و بيشتر و صادقانه تر می تواند اين وعده های شيرين را مطرح و عملی سازد؟

انقلاب 1357 نبايد ما را کور کرده باشد؛ آيا يادمان رفته که محمد رضا شاه، فقط هشت سال پس از کودتای 28 مرداد، مدعی شد که ما اول بايد اقتصاد را درست کنيم و وضع مالی مردم بهتر شود و نان بر سر سفره شان بيايد و بعد ـ البته به تشخيص ايشان و از روی ساعت مچی اعليحضرت ـ نوبت به آزادی سياسی و دموکراسی برسد؟ آيا اين سخنان او لااقل برای ده سالی خريدار فراوان پيدا نکرد؟ انقلاب 57 نمی تواند اين واقعيت را مخدوش کند که در دهه 1340 محمدرضا شاه از پايگاه اجتماعی وسيعی برخوردار شده بود و مردم از اينکه پادشاه غير مسئولشان، عليرغم قانون اساسی، پا بميان گذاشته، هدايت دولت را بر عهده گرفته، اصلاحات ارضی کرده و کارگران را در سود کارخانجات شريک نموده و برنامه های عمرانی ملوکانه اش بر سر سفره مردم نان و بر جامعه شان آسايش و امنيت آورده، کم و بيش راضی بودند و به او اين امکان را دادند که، در 15 خرداد روح الله خمينی، قيام نيروهای ارتجاع را سرکوب کند. در عين حال، آنچه هم که در سال های بعد رضايت مردم را به نارضايتی گسترده تبديل کرد صرفاً اختناق سياسی نبود.

اپوزيسيون، در همه طیف های رنگارنگش، اگر نتواند هرچه زودتر منظره ای مطلوب و جذاب را در برابر چشم مردم قرار دهد، اين بار هم کارش بجائی نخواهد کشيد. هرچند که کوشش هایش در راستای تسجيل نظری ضرورت آزادی و دموکراسی و رعايت حقوق بشر به آفرينش صدها کتاب و مقاله و تشکيل ده ها اتحاديه و کنگره و پارلمان بيانجامد، و ما، در اين خارج کشور، بهم تبريک بگوئيم که از عالم ديکتاتوری به ذهنيتی دموکرات رسيده ايم.

البته، اگر ضرورت های زمانی مطرح نبود، می شد پذيرفت که بين ضرورت توافق بر سر آرمان هائی چنين شريف و انسانی و اعلام برنامه های مشخص رفاهی و امنيتی تضاد و تنافری وجود ندارد و ، در واقع، آن يکی جاده صاف کن اين يکی است. اما وقتی زمان تنگ می شود و ضرورت ها فوريت می يابند ـ که اغلب اينگونه است ـ اين يکی بر آن ديگری اولويت می يابد.

بعبارت ديگر، من اعتقاد دارم که اگر محورهای کوشش برای اتحاد نيروهای اپوزيسيون از آسمان «دموکراسی خواهی» فرود آيد ـ بی آنکه بند نافش با آن بريده شود ـ آنگاه هر گروه يا شخصيت سياسی می تواند، بعنوان يک خواستار رسيدن به قدرت حکومتی، از طريق نشان دادن شفافيت و صميميت در حرف و عمل، اعتماد بخش عمده ای از مردم را بخود جلب کند و به موتور اتحاد برای تشکيل يک نيروی جانشين تبديل شود.

يعنی، به گمان من، مشکل فعلی ما در اپوزيسيون آن نيست که در مورد آنچه که تک تک اعلام می کنيم هم نمی توانيم به توافق برسيم. اين البته که يک آسيب جدی است که آسيب شناسان اجتماعی هم به آن پرداخته اند و هم بايد بپردازند. اما اين آسيب شناسی يک برنامه بلند مدت علمی ـ سياسی است. در کوتاه مدت، به گمان من، اموری همچون تعيين نوع حکومت (که مورد منازعه پادشاهی خواهان و جمهوری خواهان است) يا تعيين روش تغيير رژيم (رفراندم برای تعيين رژيم يا رفراندم برای تشکيل موسسان قانون اساسی) يا تعيين جايگاه مذهب در جامعه (حکومت سکولار يا اسلام اصلاح شده ـ اگر چنين مفهومی بتواند تحقق يابد!) و ديگر موضوعات نظير آن، هيچکدام، در اولويت مسائل جامعه ما قرار ندارند و پرداختن به آنها هم جز اتلاف انرژی و وقت نتيجه ای نخواهد داشت.

بدين ترتيب من نه در ندای آقای رضا پهلوی مبنی بر «امروز فقط اتحاد» حاصلی مفيد می بينم، نه در دعوت آقای امير انتظام برای تشکيل «کنگره ملی» و نه در پيشنهاد آقای نويدی در مورد تشکيل «پارلمان در تبعيد»، چرا که محور همه اين چشم اندازها مطالبی انتزاعی است و رسيدگی به نيازهای روزمره مردم را به بعد از تحقق اتحاد و کنگره و پارلمان موکول می کند.

بنظر من، در غياب محوری ملموس و عملی برای اتحاد، برنده ای از ميان اپوزيسيون بر نخواهد خواست، و وضعيت کنونی ايران ـ که گويا، قبل از پيدايش کابوس احمدی نژاد، رفته رفته دنيا و مردم داخل کشور داشتند به آن عادت می کردند و اکنون حتی نوستالژی آن را هم می شود در نوشتارها و گفتارهای بسياری حس کرد ـ يا بصورت بازگشت به دوران خاتمی (حتی با سردمداری مسلمانان مدرنی همچون شيرين عبادی) ادامه خواهد يافت و يا، يک کودتای نظامی، حکومتی مثل پاکستان را بر ايران تحميل خواهد کرد، و يا حمله ی برق آسای نظامی اسرائيل يا آمريکا به کشتار هموطنان و درهم ريختن زيربنای اقتصادی کشور و فقر گسترده مردممان خواهد انجاميد و يا... (می شود نوشتن درباره سناريوهای ممکن را همچنان ادامه داد).

باری، من نمی گويم دموکراسی را جلوی پای سير کردن شکم مردم قربانی کنيد بلکه می گويم به فکر سير کردن شکم ها باشيد تا عقل ها و دل های مردم بتوانند به سوی ندای دموکراسی خواهی شما نيز جذب شوند.